+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

r0u0ew1kwkk3ru9ddnd6.gif 

  sztbtityah36kymsvopz.gif

داری شبیـه شـمــع  شـبـم  آب می شوی

مـن گریـه می کنم و تـو بی تـاب می شوی 

 

اصـلآ  دلیــل گریه ی من  گریه های توسـت

وقتـی  رقـیــب  اصــلی  سیـلاب می شوی

 

با اشک و خط چشم تـو تـلفیـق می شونـد

بـاور نمـی کنی کــه چـه جـذاب می شوی

 

هر قطره اشک چشم تـو چشمک که میزند

خوشگل ترین ستاره/نه/مهتلاب می شوی

 

سوگنــد می خــورم بــه غــزل بــر نگــاه تو

روزی فلـک.. غـلام  و تــو اربــاب می شوی

 

   

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

2aoi9ihsrea7ht9fjtca.jpg

 

848cmmr401dvhx5q3n6.jpg

  sztbtityah36kymsvopz.gif

 

آهسته در آغوش باد

 

*** 

آهسته در آغوشِ باد، از روح عاری شو

خالی ­تر از دنیایِ پوچی را که داری شو

خالی ­تر از یک بادبادک در مسیر باد

مثل سکوت، آهسته و محجوب، جاری شو

آهسته مثل سایه­ای خوابیده بر دیوار

در کنجِ قابِ لحظه، عکسِ یادگاری شو

آرام، مثل چشم­های تا ابد در خواب

تنهاترین تنهایِ بعدِ بیقراری شو

خاموش شو چون سازهای در گلو مرده

یا در گلوی مرگ از این عالم فراری شو

پایانِ تلخِ بغض­های نیمه جان از درد

بشکن جُمود بغض را، ابرِ بهاری شو

بشکن سکون را، باتلاقِ جهل، سنگین است

آزاد از این جهل و سکونِ اختیاری شو

بشکن سکون را، سادگی کن، بی ریا، آرام

آری رها از مرزهایِ انحصاری شو 

آغوشِ خود شو، روحِ خود را تنگ در بر گیر

قدری رها از ترسِ خون و زخمِ کاری شو 

برخیز آری مرهمِ زخمِ جهالت شو

بر دردهایِ کهنه و نو، دستِ یاری شو 

آری سکون، تنهاترین فـــردا اگر باشد

زور آزمـــای عرصه ­ی امیــدواری شو

 

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

rse8aixxijviby1k7q9s.jpg

 

1xujfyl0ls7l36irgqj.jpg

  sztbtityah36kymsvopz.gif

پلک های افتاده 

 

........................................

 

خمیده و مغموم


به وسعتِ تاریخ.

 


و چشمهایی که

دخیل بسته به بی دردیِ ضریحِ زمین.


به لاجوردِ تنِ آسمان، نگاه نکرد


به دورها ، به افق،


به ابرهای سپید. 

به آن کرانه که خورشید می زند پیوند،

 
شعاعِ بوسه ی داغش به برگهایِ امید.

 
و هیچگاه ندانست، فتح آن قله، 


که او ستیغش را در خواب هم نخواهد دید،

 
چه لذتی دارد.

 
به شیبِ گردنش و پلکهایِ افتاده،

 
دوانده ریشه ی جبر،

 
نجابتی سنگین.

  
.
 
.
 
+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

 258jlr0rdok01lpf643q.png

 

6w1w6cb9yyj63renx91e.jpg 

  sztbtityah36kymsvopz.gif

 ***  

نکند... بشکنـم  و....  بــاز تـرک  بـردارم
تـا  بسنـجـم  زرِ احسـاس , محک  بـردارم


به یقین خلوت اخلاص شود, مکتـب شـوق
شرط این است ؛ دل ازکینه وشک بردارم

 
محفل انس , فقط جای سخن رودر روست
گـوش از حرفِ  کجِ  خاله زنک بـردارم !


پُشت ایـن پنجـره خورشید محبت پیداست
پَـرده بایست از ایـن مکر و کلک بـردارم


بـاد می آید  و هرسمت که خوش تر بوزد
نکنـد .. بچّـه شـَوَم !... بـاد کُنـک بـردارم


بار بگذاشت به هر شانـه فلک , ..من باید
بـار از شـانـه ی  ایـن چــرخ فـلـک بـردارم


پس گرفتم بـه خُدا حرف دلم را...بروم ...
....بروم ... شاعریم را ... ز درک بـردارم


چشـم زخمی نـرســد جمع عـزیــزانــم را
چشم شورم...! بگذارید نمک بـر دارم ..!!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

opfxqykbzof1hvyx3hgd.jpg

 

upzuppoglfwqmakbrdtt.jpg 

  sztbtityah36kymsvopz.gif

 

کیمیا گران عبث

 

***

 

 

گرگید و از گله فقط شیر می خورید

مردم گرسنه اند ، شما سیر می خورید

 

چیزی نمانده است به سر روزگارتان

ای کرکسان پیر که انجیر می خورید

 

آن می که ریختید به خون پیمبران

ما خورده ایم از چه شما دیر می خورید

 

عمریست عمر خلق به بازی گرفته اید

خوابید و خوش به بازی تقدیر می خورید

 

ما را به نان خشک ز سر وا نموده اید

خود در مدینه میوه ی ازمیر می خورید

 

ای کیمیاگران عبث گفتتان "رضا"

گنداب دوزخ است خوش اکسیر می خورید  !!

  

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

olf4kvurenhkpwkydugb.jpg

 

wgpkz48nek4lbnxxc8ik.jpg

   

زنی که آمد مرا بپوشد

 ---------------------------------------------

 

حتی شبیه دریایی

با قایق های  پیر

زیباتر نشد زنی که آمد مرا بپوشد

ترس ها   در خطوط آبی لو می روند

 

از ما یکی می خواست

خود را به شعر بیاویزد

دومی منقار خونی تو را

در زخم چرخاند و رفت

ملال زاییدن را کند کرده بود

و خستگی 

روی دویدن دهان اسب می کشید

شراب  را چکیدم

و پاییز دیگری انگورها را نوشت

تمام روزهایی که پاره کرده ای

در حروف غایب فشارم می دهد

درد را لیسیده ای

و چشمان سیاه

 اعتنایی به زوزه ها  نداشت 

 

شعر    قدم  های آهسته ای  بود

از تقلید  پرنده در گودی زمین...

 

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

ptc2h9q1d0mcih4ij3.jpg 

 

xxyclcmp82o5yjg3njg.jpg

 

***

 

نفس نفس به هواي تو خو گرفته دلم

 

غزل ترانه ی چشم توكو؟ گرفته دلم

 

هنوز واهمه دارم زخاطرت بروم

بگوكه درتب وتابي بگو گرفته دلم

 

قدم  قدم  بكشانم  به خلوتت و ببين

كه جزتو ازهمه ی شهر روگرفته دلم

 

كسي كه سهم مرا ازتو وزمانه ربود

صريح وساده بگويم ازاو گرفته دلم

 

نه رنگ جنگل ودريا ،نه آسمان نه عسل

فقط به قهوه ی چشم توخو گرفته دلم

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

th403bbdnlvhuf0rn6n.jpg 

 

1zb8xibsmqhzfaazs6ki.jpg

 

***

 

حالِ این روزهای ِ من  

 

ابری ست . 

 

مثل تنهاییِ ِ غریب یک پاییز، 

مثل یک پنجره  

 

که دیگر نیست ، 

در خیالش ترانه ی باران .

 

مثل یک خاطره
که گم شده است
زیر سنگینی فراموشی .
مثل یک بغض کهنه ی تنبل ،
مثل شعر قیصر که میگوید :
...
حال ِ گل در چنگ چنگیز مغول
حال ِ این روزهای من تماشایی ست
...

روبروی منی ، نمی بینی .....!
 
 
+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

nokvxshp5ico18aoxvj.png

 

4mabpoar3lgq7z207zn.jpg

زمستان

------------

 

زمین هم مثل من از روی اجبار

دوباره رفته در لاک زمستان

سفر آغاز شد باید ببندم

برای رفتنم ساک زمستان

 

تو از پاییز می خواندی برایم  

که نافرجام بوده قسمت ما

ولی امروز فهمیدم که باید

 بریزم بر سرم خاک زمستان

 

میان ماندن و رفتن همیشه

ستیزی بوده و پایان ندارد

ندارم هیچ راهی هم برای

فرار از دست چالاک زمستان  

 

تمام وحشتم تنها شدن نیست

 ندارم طاقتش را تا ببینم

که تیغ یأس قلبم را بریده

به حکم تیز کولاک زمستان

.

.

.

صدای بوق ماشینی که آمد

برای بردنم بدجور پیچید

به گوش من که فریاد بلندم

شده پژواک غمناک زمستان  

 

خدا حافظ بهار جاودانم

جدایی ابتدای راه عشق است

اگر چه فاصله انداخت بین

 من و تو جبر سفاک زمستان  

 

  

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

x0ezjz0deq9s9t5mp4p.jpg 
 
drwtg8ncn0dve5sqyzde.jpg

***

 

 

 

"قفس" دلتنگ ِ آواز ِ قناری می شود اینجا

و تلخ اندوه ِ خاموشی، چه جاری می شود اینجا

 

کبوتر سوی " آزادی" چگونه بال بگشاید؟

ز شهبازی که سرمست از شکاری می شود اینجا

 

ازین جلاد بی همتا، مروت جستجو کم کن!

گرامی عمر ِ آدم صرف خواری می شود اینجا

 

کدامین ساده می رقصد به ساز ناهماهنگ ِ

سخن پرداز ناقابل که قاری می شود اینجا

 

پس از پاییز طولانی، بریزد اضطراب از دل

که فرداهای بیداری بهاری می شود اینجا

 

مبارک باشد آنروز رهایی ای سبکبالان!

که از دستان دارآلوده عاری می شود اینجا

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

u9r9pq04jzydsv3iol8.jpg 

 

شاعر : صنم میرزا زاده نافچ 

*** 

 

تو اگر قربانی شعرم شدی
من به این افسانه ها دل بسته ام
بس کن این تکرار را ، دیوانه ام
خود هم از ذاتِ خرابم خسته ام

باز هم با واژه ، بازی می کنم
تا تو را قربانی ِ رویا کنم
این همه نیرنگ را انکار وُ باز
ماهرانه رد کنم، حاشا کنم

پس خودت بگریز از اشعارِ من
با مسیر ِ قافیه بیگانه شو
تا فرو ریزد ز هم افکار ِ من
دور از این هم قصه ی دیوانه شو

تو اگر قربانی شعرم شدی
در خفا، من نیز تاوان می دهم
جنس کابوسم نشو، رویای من
جنس آن جانی که اینسان می دهم

ذره ذره از دلم بیرون برو
ته بکش در باورو ُ اندیشه ام
تا دگر عشقی نماند در دلم
با تبر ضربی بزن بر تیشه ام

 
 
 
+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

 9sd652ahd5dt3e4es0n.jpg

 

شاعر : سمیرا بابادی عکاشه

 

*** 

 

دا

خواب مرگ هم نبردم «دا»

وا مانده ام،

کاش یک بار نفرینت اثر می کرد...

 

می نا

ازیاد برده آینه،

«می نای» گل اناریِ مستش را

و رقص آشفته اش را با باد...

موزه ها،

حافظه اش را پس نمی دهند!

 

قطره

به عقب برگرد خلیج فارس،

به کارون،

به قطره قطره ی «زردکوهم»

اشک هایم جا مانده است...

 

به زاگرس و زخم های مدفونش...

 

هنوز هم که هنوز است،

درّه های خاموشت،

آبستنِ درد است و فراموشی،

دردی،

که هر سپیده دم،

بَدَل به بیوه ای صبورت می کند،

تا قطار اشک هایت را

بر کمرِ سوارِ نیامده ات محکم کنی

و هر شبانگاه،

به بلوطی پیر،

تا آواز تب دارِ ریشه هایت،

خاکسترت کند...

 

  

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

jft92iy7gf1026x2gjse.jpg

 

شاعر : فاضل نظری

 

*** 

 

 

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

 

قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

 

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

 

باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق -

آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است

 

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است

 

هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست

اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

 

کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من

« آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است

 

  

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

 c5rwfd8xdv4an21w8kkm.jpg

 

شاعر : غزل آرامش

 

*** 

 

برنده 

 ...............................

 

 

باختم...

 

 

آرزو را به تمنا...

 

باغِ خشکیده ی حسرت به بهار تسلیم

 

چشمه ی ساده دلی را به سپیدار امید

 

خواب شب را به غمِ نیلیِ هنگامِ سحر

 

وحشت و ترس،

 

 

به بی باکیِ عشق....

 

 

 

همچنان می بازم....

 

 

شعله ی شیفتگی را به نسیمِ خنکِ روشنیِ چشمانت...

 

حرفهای دلِ خود را به سکوت...

 

سردیِ فاصله ها را به لهیبی از آه....

 

خستگی را به سبکبالی یادت در دل...

 

نفسم را به غمت...

 

 

 

و شبی خواهم باخت...

 

آخرین آهِ گدازانِ دلم را به نوای خوشِ پرپر زدن از بندِ قفس...

 

گرمیِ کالبدم را به نمِ مبهمِ آغوشِ زمین...

 

غزلِ زندگی ام را به وقارِ يك سنگ...

 

.

.

.


.

.

.

و زمان را به ابد...

 

  

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

7fc7pho6pp89nr9r29p5.jpg

 

 

شاعر : جابر نرمک

 

 

***  

 

شهرزاد قصه های شب بی عبور من

بشکن ستون حادثه های غرور من

 

امشب هزارویک خطر از بیخ گوش تو

رد میشود شبیه خودت در حضور من

 

افسانه ها قشنگ ولی واقعی ترند

وقتی عروس چشم تو افتد به تور من

 

شبها که میشود به تو من فکر می کنم

ای آشنا ی آینه های بلور من

 

ای ماه روی من که به دریا نشسته ای

برهم بزن دوباره شب سوت و کورمن

 

سهم من از نگاه تو حسرت کشیدن است

یک شب فقط ببار تو بر راه دور من

 

حالا هزار ویک شب  آغوش من تویی   

آسوده تر بخواب  بشو جفت و جور من

 

  

 

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |



 pt7q4k8q75k056z4z3.png
 

s3a9jixq8loqwxjte6r.jpg

 

 

 ماه ایوان , ماه کیوان

*** 

رفته بودم لب ِ بام
تا زیارت بکُنم خالِ سیاهی که به لب دارد مـاه
و ... هوایی بخورم...

بر سَر ِ سُفره ی شب
همه حاضر بودند اِلا مـاه

در پِی روئیت رویش حیران
کوچه پس کوچه ی شب را گشتم
پاره اسب و وَشق و پیکان را
حوت را
میزان را ... تا به ثُریا گشتم

سَر ِ آخـر ناچار
مُلتَمس روی به عقرب کردم
گُفتم ای ماه کُجایی بخدا تب کردم

نه که از رشک ثُریا نهان کردی روی
نکُند لج کردی ...
نه که چون حاجی خرپول که همسایه ی ماست
سفر ِ حج کردی

...
تو کجایی به درآ
نکُند بر سَر ِ راه ِ شیری
گشت ِ ارشاد گرفتست تورا


هیچ مُشتاق نخواهد ز تو سرپیچی کرد...
خنده ای از نزدیک
خنده ای پُر ز ِ نشاط ازلی
از حیاط بغلی
همه ی رشته ی گفتار مرا قیچی کرد...

گرچه از خنده ی مجهول مُکدر گشتم
لیک چون برگشتم ...

ماه را موی پریشان لب ِ ایوان دیدم
کُفر را شاهد ایمان دیدم
رفتن و آمدن جان دیدم
ناز در نرگس فتان دیدم
بید را عاشق و لرزان دیدم
خویش را واله و حیران دیدم

نفسم... ساز ِ مُخالف می زد
خوره ای ... دین و دلم را می خورد
بُهت از پلک ترم می بارید

گفتم ای لرزه ی بر قامت بید
گفتم ای فتنه ی در چشم ِ سیاه

حاضرم اینکه به جانم بخرم دردت را
خوب بُگذاشته ای بر سَر ِ کار ...
آسمانگردت را ...

گرچه موهای تو دارند رفاقت با باد
تاکسیدرمی گشتم
تا نگاهم به نگاهت افتاد
خُشک کردی پا را
دلدارا
مو بپوشان و نلرزان مارا

مسند ماه به کیوان باشد
نه به ایوان باشد

نکُند رشکِ ثُریا زمینگیرت کرد
جانِ من
رحم بکُن
نکُنی نابودم
دیدمش پاورچین
رفت دامن برچین
داخل ِ خانه و در پُشت سر ِ خود در بست
به صف ِ خاطره هایم پیوست
خنده ها کرد به این عشق هَوَس آلودم

گفتم ای ماه نَرو
گفتم ای ماه بِمان
گفتم ای ماه بخند

ای که نیلوفرِ مُرادبِ دلِ زارِ منی
تا به کِی در پِی آزُردن و آزار منی
دلبری , عارضه ای هست که در خونت هست
عشق , تاوان ِ دلی هست که مَجنونت هست 
عشق در ذات خود البته قداست دارد
آتشی نیست که بادش ببرد خاکستر
با توام ای دلبر
با تو ای افسونگر
بعد ازین...
بعد از این خواب ندارم دیگر ...

گرچه ای ماه ِ زمینی
امشب ...
از سَر ِ لُطف به من تابیدی
گرچه ای ماه ِ زمینی
امشب ...
به دل ِ ساده ی من خندیدی

بخدا
به خدایی خدا
به غریبی غریب الغُربا
روزی از آن لب ِ لعل تو نمک می گیرم
شده با دوز و کلک می گیرم
من تقاص ِ دل ِ خود را ز ِ فلک می گیرم

آمدی از فلکم زار به زیر آوردی
رفتنت نیست به جُز نامردی
منتظر می مانم
میدانم
منتظر می ماند
گوش ِ ایـوان به قدمهای تو تا برگردی ...



 

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

jft92iy7gf1026x2gjse.jpg 

 

شاعر : فاضل نظری

***


 

پادشاه


از شوکت فرمانرواییها سرم خالی است
من پادشاه کشتگانم، کشورم خالی است

چابک‌سواری، نامه‌ای خونین به دستم داد
با او چه باید گفت وقتی لشگرم خالی است

خون‌گریه‌های امپراتوری پشیمانم
در آستین ترس، جای خنجرم خالی است

مکر ولیعهدان و نیرنگ وزیران کو؟
تا چند از زهر ندیمان ساغرم خالی است؟

ای کاش سنگی در کنار سنگها بودم
آوخ که من کوهم ولی دور و برم خالی است

فرمانروایی خانه بر دوشم، محبت کن
ای مرگ! تابوتی که با خود می‌برم خالی است

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

ivemqceaxqklbzn0fwti.jpg 

 

شاعر : ...  مــــاه رخ  ... 

***

تو کجایی سهراب؟

 

اب را گل کردند!

 

چشمها را بستند و چه با دل کردند!

 

زخمها بر دل عاشق کردند!

 

خون به چشمان شقایق کردند!

 

تو کجایی سهراب؟

 

که همین نزدیکی عشق را دار زدند

 

همه جا سایه به دیوار زدند!

 

تو کجایی که ببینی دل خوش سیری چند...

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

b5mo2l7x9i6pwn9vds54.jpg 

 

شاعر : مهدی فرجی

***

...دو چشم عطریِ او آهوان تاتار است

زنی که هفت قدم در نرفته عطار است

 

شبی گره شد و روزی به کار من افتاد

زنی که حلقه‌ی موی طلایی‌اش دار است

 

به گریه گفتمش از اشتباه من بگذر

به خنده گفت که در انتقام، مختار است

 

زنی که در شبِ مسعودی نشابورش

هزارها حسنک مثل من سرِ دار است

 

زنی که چارستونِ دل مرا لرزاند

چهلستونِ دلش بی‌ستونِ انکار است

 

زنی که بوی شراب از نفس زدن‌هایش

اگر به «قم» برسد کار مُلک «ری» زار است

 

اگر به ری برسد، ری اگر به وی برسد

هزار خمره‌ی چله نشین به می برسد...

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

y92irjx7wyu4rt8kdle5.jpg 

 

شاعر : آرزو احمدی

***


حال ِ این روزهای من ../

قصیده ی ناتمام ِ دخترکی را می ماند ..

كه در انزوایی دوست داشتنی،

نمی تواند به قهقهه های کودکی اش دروغ بگوید ..!!/

و کُمدی تلخ ِ * بدبختی ِ سفید * را؛ به نظاره نشسته است؛

كه هزاران سال، قبل از او،

و ده ها نسل ِ آینده را، به هبوطی خاکستری میکشاند ../

و جیر جیر ِ اعتمادی پوسیده،

كه چُرت ِ کینه های ناگفته را می پراند ../

گوش کن ..!/

صدای آواز ِ یک زن است، كه آه های ممتدش،

از آخرین چراغ ِ قرمز كه بگذرد،

دیگر به گوش تمام آفتابگردانها بیات خواهد شد ..!!/

و درد ِ من ..

كه زنجیر پای تمام زن هاییست؛

" كه ایستاده میخوابند.. "/

غروب ِ * آرزو * ..

این پیاده رو ..

كه دلگیرتر از زندان ِ تن *تو* ست؛

بوی آزادی می دهد ..

و کودکانه خندیدنم ..

آه ه ه ه ه ه ..

كه دیگر جُرم نیست ../

/ پاییز ۹۲/

 

  

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

fwa6d6csxdkeyxl9h5.jpg

 

شاعر : صدیقه " نسیم" محمدجانی

***

 

کودکی هایم پر از پرواز بود!
پر ز آواز قناری های شاد
آسمانی داشتم آبی و سبز
دست هایم بود در دستان باد!


کودکی چون کوچه باغی دلگشا
خانه هایی داشت از جنس بلور!
نهر امید از کنارش می گذشت
برکه ی اندوه و ماتم بود دور!


در نگاه کودکی هر چیز سبز
خشکسال کینه معنایی نداشت!
پر زموسیقی فضای دوستی
بانگ شوم دشمنی جایی نداشت!

کودکی در باغسار زندگی
مثل یک گنجشک بازیگوش بود!
یا همانند پرستوهای شاد
هر زمان در جنبش و در جوش بود!


کودکی یعنی که صبح زندگی!
با گل و پروانه الفت داشتن!
همدمی با آب و خاک و آینه!
سادگی پاکی صداقت داشتن!


آرزو دارم که یک بار دگر
دست و رو شویم به آب کودکی!
در هجوم سایه های سرد کاش
می درخشید آفتاب کودکی!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

mx053o2tynr9qdy9xwo.jpg

 

شاعر : اعظم جعفری

***

(۱)

 

فرقی نمی کند اینجا باشی یا نه....

تمام لحظه های من

از "بی کسی " درد می کند..

 

(۲)

 

یک کهکشان ستاره

" در آسمان دلت "

 

هزاران سال نوری

فاصله " من و تو "

 

(۳)

 

" می خندم "

تو فقط می دانی

پشت این "  دروغ بزرگ "  درد تا کجا

 رسوب کرده است....

 

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

 

zoxt0yvylm5ituz1a64u.jpg

 

شاعر : فهیمه زارعی

***

 

هم از آنروز که او گفت سلام ...

و دلم را لرزاند .

هم از آنروز که با پای ِ پیاده دل را ..

تا سَرِ کوچه کشاند ..

سالها می گذرد

 

بی تو در آتش دل می سوزم ...

بی تو با غُربت خود می سازم ..

اشک من ..

خون دلم هست که از هر مُژه ام می بارد ...

به دلم می گویم :

شاید امروز در این کوچه قدم بگذارد .

 

جمع در خود دارد ...

عطر ِ پیراهن من بوی ِ نفسهای تو را ...

خواهم امروز که در خاطر ِ خود جان بخشم ...

همه ی عشق و هوس های تو را .

 

خواهم امروز برآرم فریاد .. 

عشق با بودن تو می ارزد ..

بی تو با هر طپش این قلبم ..

شهر ِ شیراز به خود می لرزد .

 

بی تو این کوچه تماشایی نیست ..

بی تو از بودن ِ با خود سیرم ..

از خودم بیزارم ..

از خدا دلگیرم ..

بعد ِ تو با نفسم می گذرد ثانیه ها .

 

نگرانم ...

چه کُنم ...

 می ترسم ...

به گمانم که فراموش شدم ..

در دلم حس ِ غریبی دارم ..

چه پریشان شده است افکارم ..

 

به همین زودیها ..

نکُند ..!! نوگُل ِ نوخاسته ای جای مرا می گیرد ..

نه که از غفلت من دور از من ..

چشم ِ پُر فتنه ی شوخی دارد ...

همه دنیای مرا می گیرد .

 

عاشقم ..

تب دارم ..

همه شب خواب تو را می بینم ..

روزها نام تو بر لب دارم ..

دارم از دوری تو می میرم .

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

3w079e6waouhhcispo5o.jpg

  

شاعر :سارا چگنی زاده

 

***

 

من که نباشم

 

 

با اشک هایت برایم واژه نساز!!

 

که دل قاب عکس دیروزهای گسسته ام

 

در حصار بیداری طاقجه بگیرد!

 

خالی تر می شوم!!

 

خالی تر میشوم با ناله های بی سرانجام روانه ات

 

پس خاموش کن حجم چندپاره ی بهت های شبانه را

 

که برای رفتن ام

 

تا بلوغ داغ تب

 

روی آخرین ضربه ی فانوس

 

قریحه ی اضطراب می سراید!

 

گفته بودی

 

گفته بودی من که نباشم

 

لغزش تنگ تاریکی ات

 

تا لبه گاه محراب حسرت بیهوده وار خواهد دوید!

 

آرام باش!!

 

آرام باش و بعد رفتن ام

 

سخن انگیز ترین چراغ تواضع را

 

بر سنگفرش شعرهای خشکیده ام بگستران!!

 

مگر نمی شنوی؟!

 

مگر نمی بینی؟!

 

من هنوز زنده ام!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

 c5rwfd8xdv4an21w8kkm.jpg 

 

شاعر : غزل آرامش

***

 

سایه ها

............................

 

سایه هایی که در آیینه ی تقدیر منند

در پس پرده در اندیشه ی تسخیر منند

 

گرچه در ورطه ی انکار غزل می سوزند

باز ناخواسته مسحور تعابیر منند

 

تیغه هایی که مرا از همه سو می شکنند

بی خبر از همه جا عامل تکثیر منند

 

خواب آرامش طوفان زده را می بینند

مات در وهم توانایی تفسیر منند

 

دین من دین خداییست به زیبایی صبح

شب پرستند اگر در پی تکفیر منند

 

من چرا باید از این قوم برنجم وقتی

همه خاکستر یک آذر تکبیر منند

 

رود خورشید زمین آینه باران گل سرخ

فارغ از رنگ و قلم راوی تصویر منند

 

با سبکبال ترین ذهن جهان همراهم

گرچه صدکوه پر از حادثه درگیر منند

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |


 pt7q4k8q75k056z4z3.png 

(( شاعر : شادان شهرو بختیاری ))

 

دست اگـر پاپـیـچِ  پـا  گـــردد   بینــداز و بــرو

تــا کـه راه از چــاه معلوم است , پـاها لازمند

 

هم خُدا خوب است هم خُرما, ولی در دُورِ من

مُـدّعـی بـیـنـم خُــدایـــانی کــــه خُــرما لازمند

 

بی زُلیـخا , عصمت یوسُف نمی اَرزد به هیـچ

ایـن هـمـه یوسُف, خـُدا شـــاهد؛ زُلیـخا لازمند

 

مریمی کو؟!  یک شکم عیسی بزاید این زمان

ای بَســـا مــُرده کــــه سَـرپـایی مَسیحا لازمند

 

سال ها درانحصار"حاج صادق ها" که نیست

ساعتی ای شیخ ؛ این مردم " پریسا " لازمند

 

پیش ازایـن بـودنـد شاهان سـایه ی پروردگار

سـایه ها غافـل کـه مردم " آیت ا... " لازمند

 

***
شادان شهرو بختیاری

 

  

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

e8y88alc0uv5fcaz9yl8.jpg

 

شاعر : علی صفری

***

 

این آخرین مکالمه ام قبل خودکشی ست ،

 با این جسد که عمر درازی کشیدمش

فریادهای آخر مردی بریده که،

در سرفه های ممتد هر شب شنیدمش



در سرفه های خسته ی بعد از دویدن ِ

 بیراهه های دور تر از آدمیّتم

مابین درک فلسفه های دوگانه ای ،

 کنکاش پوچ باورِ خالی تر از عدم



آری عزیز قصّه ی حوّا دروغ بود ،

آدم درون وهم خودش سیب چیده است

بهتر ببین ! سراسر دنیا تناقض است ،

 دنیا هنوز باطن خود را ندیده است



وقتی اصول بازی خالق نبودن است

 وقتی که واقعیت من ها همین تن است

وقتی شروع قاعده هامان تمرّد و ،

 وقتی بهشت داغ هوسهای یک زن است



باید برای عقل دلیلی بیاورم !

زن واقعاٌ بهانه ی آغاز بندگی ست ؟!!

اصلاٌ خدا برای نیازش خدا شده ؟

 پس خالق جهان هدفش از وجود چیست



صادق ترین هدایت من پوچ پوچ شد ،

 گوش از امیدها به هدایت شدن پر است

وقتی که فکرمی کنم آن روز خودکشی ست

 بیراهه ها نتیجه ی مرگ تفکّر است

 

  

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

0lq85alus2m7ylyxmd1.jpg 

 

شاعر : علیرضا قربانخان

***

 

حکایت من و دل مبهم است می دانی

تمام قصه من ماتم است می دانی

 

اگر بگویمش از سنگ ناله برخیزد

و این مثل که زدم هم کم است می دانی

 

نشسته ام به تماشای باغ قالی ها

سرم به روی دو زانو خم است می دانی

 

چراغ پنجره ها مدتی است خاموش است

هوا برای تنفس کم است می دانی

 

غروب می شود و شب ز راه می آید

دوباره نوبت غم در غم است می دانی

 

چگونه با چه زبانی چگونه شرح دهم

که حال روحی من درهم است می دانی

 

مگیر خرده که جز درد بر زبانم نیست

گلایه کار بنی آدم است می دانی

 

زبان شکوه ندارم ولی گرفته دلم

چه چیز زخم مرا مرهم است می دانی

 

  

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

 

 258jlr0rdok01lpf643q.png  

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  

شاعر : مرضیه اوجی ( ملکه )

 

 ***

 

بــدون ِ آنـکه ببیننـد , نکتــه بیــن ؛ مــردم

مـَرا به بـاغ ببر , خسته ام , از این  مـردم

 

قفس, برای من امن است ؛چون , در آزادی ..

شکسته اند پرم را ؛ همیـن , همیـن مـردم

 

به سنگ ِ شک, بِشِکستند ؛ من گُمان بُردم

که کرده اند به پرواز من "یقیـن ".. مردم

 

میــان ِ ایـن قفس از تـرس, میـزنـم  پـرپـر

کــه بـا شما نَشَوم بـاز همنشین ؛ مــردم

 

پَـرَم شکستـه کــه  آوازه خوانـتـان  بِشَوم

نُبوغ تان چه غریب است," آفرین "مردم

 

هـــزار لحن عـَزا خوانـده ام بـرای  شُما

به مُزدِ "کرده تان" پس بنابراین, مردم ...

 

میان ِ باغ رهایم کنید ,........." دلتنگم "

برای شادترین لحن این "زمین " مردم

 

  

+ نوشته شده در ساعت توسط : قند پارسی |

مطالب قدیمی‌تر