تبليغاتX
قند پارسی " گلچینی از شعر شاعران معاصر "
قند پارسی " گلچینی از شعر شاعران معاصر "
شعرهای برگزیده ی ماه
سه شنبه 9 اسفند1390
خاکسترانه ریخته ام روی ساحلت ... ...


 


نام شعر : آوار من

شاعر : آرمینه کاظمی

ماخذ : وبلاگ در اغوش غزل

***



خاکسترانه ریخته ام روی ساحلت

دیگر جرقه های ستاره ست قاتلت

بازی ِ آتشین لبم با لب خدا

هر شب ، چراغ روشن و گرم محافلت

آبستن خیال تو شد پشت بام شهر

تاریک ِ گرگ و میشی ِ تهدید باطلت

همخون بی قرار نخستین ِ آفتاب

ابر سیاه گیسوی من ، گشته حائلت

سوزانده ای غروب مرا ، ای طلوع محض

آوار این پنجره ها مانده در دلت

آغوش بوی ناک ِ غزل را بهم بریز

ای نوشداروی هوس من ، هلاهلت

در دستهای پاک خدایان گمشده

از بغض سوخته شد نم ِ خاکی گِلت

آیینه های خاطره ات گُر گرفته اند

یک دامن آه ِ داغ نشسته مقابلت

با درد سرخ زیر تنت زجر میکشم

آخر طی طریق شدم در مراحلت

در غسل اشک شسته شده چشمه ی تنم

تقدیر دیده است محالست کنم وِلت


آرمینه کاظمی سنگدهی



سه شنبه 9 اسفند1390
معرفی نامه ... ...



نام شعر : معرفی نامه

شاعر : شادان شهرو بختیاری

ماخذ : وبلاگ  من فریاد توام


***


در یکی از کلوپ های مجازی دوستی پیغام فرستاده بود که:
 ما آخرش نفهمیدیم شما مسلمانید ؟؟ ..

 ارمنی هستید ؟؟ ..
 زرتشتی هستید ؟؟ ..
 کافرید ؟؟ ..
 چکاره اید ؟؟
خواستم بگویم که مسلمانم ... دیدم که نیستم .
خواستم بگویم که ارمنی ام .. دیدم که نیستم .
خواستم بگویم که زرتشتی ام ..دیدم که نیستم .
خواستم بگویم که ...
شعر زیر حاصل تأمل و تفکر در (خودم) می باشد ..
ظاهر و باطن ما  همین بود
 ...
قضاوت ( ما ) با خود ِ شمــاست ..


((...... مـُعـرفـی نـامـه ......))


***

چرا می پـُرسی  از من  کیـستـم من ؟!
چرا خواهی بدانی ....... چیستم من ؟؟

منم ........ گُرگی که شکل ِ میش دارم
منم ........... ماری که بر لب نیش دارم

منم  رنـگ و  منـــم کـیــد و  منـــم بـنــد
منم ............... مَطـرود درگـــاه خـداوند

منم ............. مـُردار خواری عین ِ کفتار
منم ......... کجرو .... منم خرچنگ رفتار

منم ....... ناپاک چشمی ... هـَرزه پویی
منم............ بی غیـرتی .... بی آبـرویی

منم ............... درمانده ای در راه مانده
منم ............... اُفتـاده ای در چاه مانده

منم ............... آن نارفیق ِ دو به هم زن
منم ............ بیگـانه ای از عشق دم زن

منم............ بر سر کـُلاه ِ شرع هـَشته
منم............... از اصـل رانده فرع گشته

منم.......... خوابـی که از چشمی پـریده
منم ............خـاری که در قلبی خـَلیـده

منم.......... ننگی که می بارد هم از نـام
منم........ طشتـی که اُفتـادسـت از بـام

منم .............. روده درازی آسمــان جـُل
منم ............... دریوزه گـردی کـم تحمـُل

منم .......... آدم نمــــایی کـمـتـــر از خــر
منم ... شهـوت پـَرستـی خــاک بــر سـَـر

منم (( شادان)) که کـُفرم در نـهـــاد است
منم (( شهرو )) که حذبم,حذب ِ بـاداست

منـم .... رســواتـــــریــن  فـــــرزنــــــد آدم
کـــــه پــــا  در عـالـــــم خـاکــــی نهـــادم

پـَلیــــدانـی کـــــه چـــون مــن ناسپاسند
صـفــات ِ زشـت ِ مــن را  مـی شنـاسـنـد

اگــر اهـریمنـی دیـــدی کــــه حقگـوسـت
یقین می دان که او .. شادان ِ شهروست



***

شادان شهرو بختیاری
16.gif


سه شنبه 9 اسفند1390
من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست! ... ...


 

نام شعر ........

شاعر : حسین جنتی

ماخذ : وبلاگ شعرهای حسین جنتی

***


من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!

دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری که نیست!


در قلعه، بی خبر ز غم مردمان شهر

سر گرم تاج سوخته ام، بر سری که نیست!

 

هر روز بر فراز یقین، مژده می دهم

از احتمال آتیه ی بهتری که نیست!

 

بو برده است لشکر من، بسکه گفته ام

از فتنه های دشمن ویرانگری ، که نیست!

 

من! باورم شده ست که در من، فرشته ها،

پیغام می برند ، به پیغمبری که نیست!

 

من! باورم شده ست ، که در من رسیده است،

موسای من، به خدمت جادوگری که نیست!

 

باید ، برای اینهمه ناباوری که هست،

روشن شود، دلایل این باوری که نیست!

 

هرچند ، از هراس هجومی که ممکن است،

دربان گذاشتم به هوای دری که نیست،

 

فهمیده ام ، که کار صدف های ابله است،

تا پای جان محافظت از گوهری که نیست!!


سه شنبه 9 اسفند1390
شعر نیست..همین طوریا..! ...


نام شعر :شعر نیست .. همین طوریا ..! 

شاعر : زهره براتی

ماخذ : وبلاگ ایشان

***


شعر نیست..همین طوریا..!

***
روی سنگ فرش های شهری

هفت نسل بی عاطفه

بهمن ماه را تف میکنم

و 69 بار در روز

همقدم با Addidas های صورتی به دردهایم می اندیشم..

روزها پناه می گیرم

لابلای سیاهی کوله ی برزنتی

و شب ها پالتوی ترک م

تنها همسایه ی دیوار به دیوار

هق هق دردم ست

***

میدانی

تمام دقایق تنها به این فکر میکنم

تو اینهمه کجایی..؟!


یاعلی.

پ.ن:خسته ام خیلی..به اندازه ی تمام دلتنگی هایم.


سه شنبه 9 اسفند1390
حافظ انقلاب صنعتی ام ... ...




نام شعر : حافظ انقلاب صنعتی ام

شاعر : زینب حاتمی

ماخذ : وبلاگ  تنها با غزل


***

 

بجث کن از  سرِ  , شکم سیـری

 

توی جریان آب و عکسِ جهت

 

روی یک پا بگو نمی شودو...

 

فک بزن هی بگو/خری که فقط 

 

روی سطحی و.../جاده لغزنده

 

بحث بر روی قدرت لاستیک

 

بحث آرایش جدید مونا

 

نسبیت روی واژه ی کلاسیک

 

حافظ انقلاب صنعتی ام

 

بستری توی قرن سرگیجه

 

گیییییییج می شد دوباره گوهر دشت

 

در بروجرد من که یوشیجِ گریه های کم و زیادم بود

 

بین موهای باز و  روسریم

 

بحث کن بحث ...ث/س ...ث/س...دوباره  /بر

 

 میخوردبه غرور مادریم

 


سه شنبه 9 اسفند1390
ایستاده روی زانو... ...


نام شعر : ایستاده روی زانو

شاعر : بنفشه ابوترابی

ماخذ : وبلاگ باغ فیروزه


***

 

 

اینجا بشنوید

 

...

درد می کشم ...با مسکن حتی!

صبح که می شود
حَبِ بی خیالی بالا می اندازم
شب که شد
خُماری می کشم
روزها تکرار مکرراتند و شب ها
تراژدی آفرینش
ممیزی های ذهنم
هر روز سخت گیر تر می شوند
کلمه ها را سانسور می کنند
جمله ها را قیچی
تیترها را ...پاک!

از اینهمه گلاب، بوی مرگ می آید...


بنفشه ابوترابی


سه شنبه 25 بهمن1390
دو قدم مانده به آن کوچه که هر روز تو را می دیدم لا نه ی زاغچه ایست .. ...


نام شعر : زاغچه

شاعر : پدرام مجیدی

ماخذ : سایت شعر نو

***

دو قدم مانده به آن کوچه که هر روز تو را می دیدم
لا نه ی زاغچه ایست
چه صفایی دارند
پر شور و شعف و روشنی اند
ز پر زاغچه ها من به یک رنگیشان پی بردم
در
دکان دورنگی تعطیل
همگی همدل و هم خو
گر چه مشکی پوشند
دلشان رنگ خداست
زندگی مال همین زاغچه هاست
کاشکی زاغ صفت عاشق من بودی و بس ...

سه شنبه 25 بهمن1390
دل غمگینم امشب پاکتی سیگار می خواهد ... ...




نام شعر : دکان عشق

شاعر : ساسان مطهری

ماخذ : سایت شعر نو

***
دل غمگینم امشب پاکتی سیگار می خواهد
ز درد عشق دیگر دل طناب دار می خواهد
دلم پر کینه و بغض است خواهد تا شود خالی
برای تخلیه مُشتَم کمی دیوار می خواهد
به هر کس دست دل دادم ، دل و دست مرا پس زد
بگفتا عشق ارزانی دلش دینار می خواهد
عیار عشق ما سنجید و گفتا بی بهایی تو
دکان عشق ما کوچک وَ او بازار می خواهد
کلام عشق را بنگر خریداری نمی گردد
دلم یک ضربت کاری به چشم یار می خواهد

رهایم کرد و رفت اکنون به نزد خویش اندیشم

چرا عشقم دهم یاری که من را خوار می خواهد


سه شنبه 25 بهمن1390
حلق آویز شده ام با هزاران علامت سؤال ... ...


نام شعر : علامت سوال

شاعر : صدیقه میری

ماخذ : سایت شعر نو


***

حلق آویز شده ام
با هزاران علامت سؤال
و زبانم را قورت داده ام!
کودکم با گرسنگی سیر شد و خوابید
از دکان شريعت
غل و زنجیر خریده ام
تا ذهنش را بدوزم
و
شعورش را
به دریاچه ی ارومیه بیاویزم!

بلکه بهشت بخرم!! ...



سه شنبه 25 بهمن1390
درست شکل ِ منی شکل ِ جمجمه ی ترک خورده ی خورشید.. ...


نام شعر : ..........

شاعر : مهدی یوسفی نژاد

ماخذ : وبلاگ کبوترانه


***


درست شکل ِ منی

شکل ِ جمجمه ی ترک خورده ی خورشید
که همین چند ساعت ِ پیش
در تابوت ِ عصر بردندش که نمی دانم کجا چالش کنند

من این را از زخم ِ گوشه ی اشکت فهمیدم
که حالا هول برم داشته ،
دردم آمده ،
و شعر را شش ماهه  فارغ شده ام

بگذار شاعران ِ خیلی شاعر
گوش ِ فرزندم  را بپیچانند و تحقیرش کنند
مثل ِ مادرم
که صدای پهناور دستش
هنوز در  پس ِ کله ام سوت می کشد
- خاک بر سرت -
زلف و عینک و ریش ِ بزی که شاعرت نمی کند
و من تازه می فهمم
چرا پدرم از تمام شاعران  شاعرتر شد
حالا
در این عرضه گاه ِ تعصب
تنها  تو هستی که می دانی
چقدر زور می زنم تا دردهایم را ساده تر  بزایم

بگذار با تو ساده بگویم
که چقدر شکل ِ منی
دلتنگ ِ هوایی هستی که پوسیده نیست
و دلت برای سَروی  می سوزد که در اتاق روئیده !
و سقف ها ...
آه ...
سقف هایی که سهم ِ آسمان مان  را
دست رشته بازی می کنند !

پرده ها را کنار نزن مخاطب
پنجره خیلی هم که مرام بگذارد
تنها حسرتمان را به گوشه ی آسمان گره می بندد
اصلا می دانی ؟!
گور ِ  پدر ِ آسمان
آسمان باشد برای همان شاعران ِ خیلی شاعر
و آن شاعری که از تمام شاعران شاعر تر شد !
تا انواع و اقسام ِ زلف ها را ردیف ِ غزلهایش کند
و باده به دست
معنای ( دنس ویت می ) را یواشکی از فرزندش بپرسد

همین قدر که کبوتر بچه ی  علیل ِ شعرم
در  آسمان ِ آبی ِ چیت ِ  دامنت
تاتی تاتی  کند
برای دلخوشی من کافی ست ....



سه شنبه 25 بهمن1390
تاولهایِ تنِ شب می دواند مرا تا دروازه های روز .. ...



نام شعر : ..........

شاعر : اعظم گلیان

ماخذ : وبلاگ ماهور


***


تاولهایِ تنِ شب

می دواند مرا تا دروازه های روز
و پله های خیسِ شعرهایتان
سُر می دهد تمام احساسم را به زلالِ یک پنجره
آنجا که مِهر، دانه دانه تسبیحِ عاشقانه یِ شعر می شود!
.......
ومن زنیِ تب دار ازهذیانهای کویرم
اسپند پاشیده ام درراه...
دیگر، هیچ نگاه شوری
 نمی دود تا چشم پروازتان
دیگر تبانی ماه با خدا هم
 دستهای گشوده ی خورشید را پس نمی زند
ومن زنیِ تب دار ازهذیانهای کویرم
اسپند پاشیده ام در راه...
.......
ببینید! رسیده است
وقتِ تلاقیِ باران و آفتاب
در بستری تب دار
بی حضورِ ملحفه های سردِ تردیدها!
حالا!  کاغذهای مخروطی شعرهایتان
بوی خوشِ  دریا و ژاله را
می کشاند به مشام شب ،تا بلندایِ صبورِروزگار
و اعتقادِ دوره گردِ ژنده پوش چنین بود!
.......
پیدا می شوید در خواب
به پیشگوییِ  چهارمین کبوترانه
وحالا که پیدا می شوید
 باید ازخودتان بگوییم
از هوایی که تنفس می کنید
از لبخندهای بزرگسالِ کودکی زنانه ای
تا اشکهای بزرگسالِ کودکیِ مردانه تان
که خیس می کند تمام برگهای پائیزیِ پیچیده بر آستینتان را
.......
پیدا شده ام در خواب
خسته از جنگی سخت در پیِ قاب ربوده شده از نگاهتان!
حالا دیگر مفقود نمی شوید در خواب
با اطمینان در بها را بگشایید
که نجواهای صبجگاهی
آرمیده اند کنارِانکارِ آبیِ پیراهنی بی تاب
.......
سلام  بر شما با صبح
هفت بار سلام
به تلافیِ همان هفتچینِ درد
اما هرگز حیران نشوید این صدا از کجاست!
رد آن را از رویا که بگیرید
کبوترانه را می رساند درآغوشِ همان معنا!
آنجا که هیچ بامی جز دستهای گشوده  نیست
جایی که خوب می داند
تنها اندیشیدن به یک هوای  مسموم کافیست
که پرواز را سنگین کند
.......
مجال پرواز است!
جوازِ عبورتان مهر خورده بر دهانِ زنجیرِ استیصال
روزها بلندند و شبها شما را پس نمیزند
وخوب می دانم
دلقکِ لبخندتان دیگر پژمرده نخواهد شد!
.......
وهمین چند سطر کافیست
که صندلی های خالی را به حالِ خود بگذارید
روی گلیمی بنشینید
و واژه های گرم را
لقمه لقمه در دهانِ شعر بگذارید!
.......
انگشت به دهان و حیرانم!
که چگونه ناگهان قصه ی احساسی شیرین
تیشه می شود بر فرقِ فرهادِ دل؟
چقدر صبور برشانه ی افسانه یِ هبوط  ماندید ، شاعر!
.......
امادستهاتان زنده مانده اند
در تماس با  دانه های بی پایانِ تسبیحِ
وقتی هر واژه از نامی را با شمالی ترین هوا ادا می کردید
و پنجره ی گشوده ی بالای سرهم
ناتوان از شمردن بود...
.......
از بهار یک برگ مانده است
آنسویِ عشق ، در دوردستها
صدایم را می شنوید؟
می گویم هیس!!!
و خرمالو های  رویا
انار می شود!
سرخ از تبارِ بهشت !
حالا که رسیده ایم
 بیایید اینبارانار بچینیم
تاهرگزاز بهشتمان دور نشویم!!
.......
لحظه هایی را پیموده اید
در پیِ ثبت لبخندی
تا خوابِ آخرین ستاره...
می بینید ، چگونه شب زنده دارِبیداری ستاره اید حالا؟
شبهایی لبریزِ بودنها و نبودنها
با لبهایی که سرِ آشتی دارند با گونه های سیب...
خدا را ببینید
چه ساده در مسیر انگشتهای مادربزرگ
بیتابتان می کند...
ناتوانم شاعر!
ناتوانم از تغبیرِزمان
محصورم شاعر!
محصورِ شتابزدگیِ فاصله ام حالا...
.......
در ته استکان عشق
حلقه می شود زمان
و همان خط و یک نشان شما را بالا می کشاند
هنوز هم شب در آواز است
چیره بر هراسها
و عاری از حسابگری های من یا تویی
و خالی از وسوسه های باز مانده ازروزهای پیشمان
هنوز هم شب در آواز است...
.......
نیامده آمد و
 گفت سلام
اجازه هست از پنجره ی گشوده ی پلکتان
گوش بسپارم به باد؟
اجازه  هست محو همین یک دریچه شوم
و با آنکه گیسوانم سیاهِ سیاست
به گندم زارِ پیچیده در شب سلام بگویم؟
اجازه می دهید، حالا که پاییز است
انار دانه کنم
و بچینم تمام دانه هایش را دور فاصله ی ماه؟
فردا تمام همان دانه های سرخ ریسمانی میشود تا ما
باورکنید!
شاعر روزهای خوبِ باورهای خوب
باور کنید...
.......
امشب به پیشگویی چهارمین کبوترانه
ده کبوترانه ی دیگر هم بیدار می شوند
حالا دیگ،ردر بندِ همان ریسمان بافیتان می شوند
در بسترِهفتمین آسمان
امشب چهارده کبوترانه با تقسیم دو دل
هفت آسمان را طی می کنند
 تا سراغتان را ای مهربان
ازهمان گندم زار پیچیده در شب بگیرند...
.......
حیرانم شاعر
حیران که از این عبور تا آخرین آرزو
همان هفت آسمان باقیست
گویی همان دانه های پاییزی انار
ریسمان عبور میشود تا ماه...
امشب چه ساده در کنار گشودگی دربها
صدای شقیقه های شعر را می شنویم
بالاترو والاتر از خیال!
.......
گیسوان فاصله
یلدای خواب مانده ایست
بر دوش انتظار
با اینهمه عشق چیز کمی نیست
با تو پیله در پیله های خواب پروانه می شود
و دوباره تکرار فلسفه ی دورِ شمع گشتن است
که خواب را به بغض های تشنه پیوند می زند..
حالا ما هم مدام به صبحانه ی خیالمان
ناخنک می زنیم
تا شب های جا مانده  از خواب
بوسه بر پلک هامان بزند
گریه ام می گیرد
نگاه کن...
که باد با وعده های ناشتایی اش فریبم می دهد
واین روزها آنقدر نان صبوری و دلتنگی
در سفره ی دلم کپک زده است
که حتی گنجشکان هم
به چشمهای باز پنجره ام اشاره نمی شوند...
.......
تنهاشما ميدانید
که مهتاب
چگونه به ثانيه هايی که مي گذشت بوسه ميزد
تنها شما می دانید
که صبح
چگونه خورشيد به عرياني لحظه هایتان
پيراهني از طلا پوشانيد
و او
بازگشت
با سرخي گيلاسهايي که به لبهايش آویخته بود

و پنجره با دهانی بسته
باز هم تعبير خوابهايتان را
به انتظار مي نشيند
کنار سفره اي که با دستهايتان شيرين ميشود
و نانی که ساعتی سیر میکند
و باز حدیث دلتنگیهای مداوم  آغاز می شود…
…….
اصالت واژه ها
تنها در تب و تاب یک جاده می تپد با دو دل
که یکی فرش می شود با مهر
 آن یکی عرش می شود تا شعر!
شما شاعرید
شاعری با کبوترانه در اوج
آشنا با آه...
و مهربان با تابِ گیسوی بانو
ازتبِ اوجِ بی جواز
تاااا نیمه شبِ سرفه های سرخ
بگویید چشمها باز نشوند
هنوز مانده تا صبح
ببین ! که سرمه دان مادر بزرگ هم
کفافِ چشمهای جاده را نمی دهد!!
خط می کشد بر- - - - 
و باز با نمِ اشکی پاک می  کند
و دوباره  تکرار می شود
 حدیثِ
 خطِ
فاصله ها - - -
حالا شبهای ستاره چینتان
بر آسمان ثبت وبر دلهاتان چسبان
شاعرِ کبوترانه در اوج
آشنا با تابِ گیسوی بانو
ازتبِ اوجِ بی جواز
تااااا نیمه شبِ سرفه های سرخ...
دیشب دیدم انگشتانِ کوچک دستهایِ بانو را
که داشت ماه را قلقلک می داد
آنقدرکه شاعر، هذیانش را کبوترانه کرد!!
راستی شاعر؟!؟
 از او پرسیدید (پروانه ای که هرشب

چشم بسته می چرخید دورشمعی که در اتاق نبود
چگونه می سوخت ؟!؟
او چیزی نگفت!
اما من از چشمهایش خواندم!
بالهای پروانه وقتی سوخت
که  روی انگشتِ کوچک بانو نشست
و اوازمیان خط ِفاصله ها- - - 
کبوترانه به ماه اشاره کرد..
.......
دستهای دوان در اندامِ روز
سرمه میشوند
بر دو چشمِ  عصرهایِ سیاه
وانگار پادشاه یک اقلیم سرد
می جنگد در مسیرِکویر
که آسمان آوار می شود بر سر ستارگان
و چه مهربان ستاره می بافید
بر اندامِ منتظرِ رویا... 
.......
پریشان که می شوید
می آیید
با همین واژه هایی که تب دار
به سینه پهلویِ چشمهاتان اشاره می کند
می آیید
و خواب با تمام ترکِ تحصیلِ از نیمه شبهای بی تردد،
ممتاز می شود
در صفِ بلند ثانیه ها  !
خوش گفته اید شاعر
سیب را
که رها می شود مدام درقانونِ جاذبه یِ دستی
که هوس باز ترین سراینده ی شعر می گشایدش
وهمین است
که مرواریدها، می دوند در بیقراریِ حیاطِ گونه ها!
و پائیزِ مردود
جا مانده از سالهای قبل
همنشینِ همان نیمه شبهای بی تردد
دوباره ممتاز می شود!
حالا جز پائیز
هرچه که می خواهد محاصره تان کنند
شما خلاصه نمی شوید
شمع می شوید!
هم پروانه ای در اوج!
تا تبِ تکثیرِ واژه ها...
.......
گاه در شعر جاری میشوم
و گاه به پیش داوری ثانیه ها می خندم
واین خنده ها را
چه کودکانه اشک می دوزدم
بر پیراهن خیسِ چشمانم!
می بینید؟
چگونه هر شب دیوارها دورم میزنند
ومن  روی سرگیجه شان ستاره می بارم!؟
تازه این راهم  می دانید؟
مادر بزرگ این روزها
جیبهایش از ستاره لبریز است
اما عجیب است که دستانم مدام آب می روند!
و سهمِ من ازجیبهای پرستاره اش
 باز هم قصه ایست که قهرمانش
همیشه صبور است...




پنجشنبه 6 بهمن1390
نشسته ام روبروی پرنده ای که از چشم خورشید می آید !... ...


نام شعر : سکوت سنگین

شاعر : نیلوفر مهرجو

ماخذ : وبلاگ بانوی مهر

***



سکوت سنگین!
 

 

نشسته ام

روبروی پرنده ای

که از چشم خورشید می آید !

دلم شعر می خواهد!

سکوتی هزار ساله

اما

به لبهایم آویزان شده!

از کنارم رد می شوی

نترس!

این مرده ی متحرک

اواسط قرن

خوابش برده !

 

پنجشنبه 6 بهمن1390
به کـرمــانـــم ولــی پـا بنـــد ِ یـــزدم ... ...



نام شعر : لعبت زرتشتی

شاعر : شادان شهرو بختیاری

ماخذ : وبلاگ  من فریاد توام


***

لُعبت ِ زرتُشتی

***

به کـرمــانـــم  ولــی  پـا بنـــد ِ یـــزدم

چه خـوش آغــــاز کــــردم ایـن سفر را

به غُربت خو کُند هـر کس که دیدست
چـو  "شهرو"   دختـــران ِ  اشـک زر را

بـه سمـت ِ   درب ِ آتشـگــاه  دیــــدم
خـرامــــان  کبــک هــای  جلـوه گر را

چــرا بـایــد  ز خـوبـــان  روی گیـــــرم
بیَنـــدازم  چــرا !!.. پـایـیـن  , .ســر را

نــه مـن دیـــوانه ام کــز روی خوبــــان
خـلاف ِ  مـیـــل دل   پـوشــم  نظــر را

چـو خـوبــــان  در گُـــذر  ابــــرو نماینـد
بــه شـوق آرند چشـم خیــره ســر را

دو  روزی هسـت زیـــر ِ ســر گرفــتـم
نگــــاریـن دلبـــــری خـــورشیـــد فر را

اگــر مـوسـی بـــه کــوه طور دیدَسـت
بـــه شهــر ِ یـــزد , من دیــدم شَجَر را

بـه رغبت میخورم هــرچند تلــخ است
ز ِ دستـش قــهــوه ی  تلــــخ ِ قجـر را

اگــر ســـر بــرکُنــد زرتُشـت  از خــاک
یـقـیـــن دارم , پـرسـتــذ  آن  قـمــر را

خلیـــل ار  بیـنـدَش  فــرهــــاد گـــردد
بـــه فـــرق خـــویشتـن کـــوبـــد تبر را

اگــرچــه صاحـب ِحُسن است یـوسف
نهــد بـــر خـاک ِ پـایـش چشـم ِ تَــر را

اگـــــر جبــریـــل   آن  رُخســــار  بینـد
بســـوزانـــــد  ز داغــش , شـاهپــر را

چــه کــم  آیـــد   ز ِ نـازت ای پـریــروی
بپُـرسـی حـــــــال ِ این خونیـن جگر را

کنون یک ساعت و اندی ست چشمم
بــه امیـــد است , بُگشــــایی تو در را

بـه یــزدانـــی کــه نــــازت آفــریـدست
رهــا کُــن  موبـــــدان ِ  چشــم چَـر را

بــرای ِ  خـاطــر ِ  شــــــادان ِ شهــرو
بُـــــرون  آور   ز ِ آتشــگـاه  , ســر را

غـرض  وصـف کمــال ِ حُسـن  بـاشــد
وگـرنـه نیست خیــری , هیـچ شـر را

خــدا دانـد به سیلی کـرده ام سُــرخ
نمـــای ِ  زعـفـــرانـــی  رنــگ ِ  بـَـر را

بـه زیــر ِ بــار ِ فقـرم پُشت خــم شُـد
به چه درمـــان کُنـــــم , درد ِ کمـر را

قلم کـردم سـَرانگـشـت و نوشـتـــم
بـه روی ِ لوح ِ خاک , این  مُختصـر را

چـه می شُـد داشتند اهـل زمـــانـه
صـفــای ِ مـــردم ِ  عصـــر  حـَجَـــر را

به غمخواری کسی هرگز نخوردست
غـــمِ  مستـضـعـفــان ِ  کــارگـــــر را

نــدارد فـوطه بــــا  آن تــــاج تــوفیـــر
فـقـط  پــالان عـوض کـــردنــد خـر را


شادان شهرو بختیاری




اشک زر
(( شهریست بین اصفهان و اردکان و محل زندگی هم میهنان زرتشتی))

پنجشنبه 6 بهمن1390
با رد پای مانده خیابان بود ... ...




نام شعر : آبستنی دوباره

شاعر : زینب حاتمی

ماخذ : وبلاگ  تنها با غزل


***

با رد پای مانده خیابان بود

در عرض کمتری که تو را گم کرد

میگازد و دوباره حواسش نیست

ماشین پنچری که تو را گم کرد

یک نیمه شب که حال خریت داشت

یک تخت منتظر که درِ گوشش

پچ پچ کنان دوباره هوس میخواند

با قصد دیگری که تو را گم کرد

با واژه های بوسه و همخوابی

آبستنی دوباره و سرعت گیر

اینجا کمی برای شما کم بود

ترمز ! نه شوهری که تو را گم کرد

باید چراغهای خیابانها

خاموش میشدند و همین قسمت

اکران بی مجوز نوزادی

در نقش برتری که تو را گم کرد

هی ونگ ونگ حادثه ای در جیغ

با خون و انقباض نفسهایش

از چشمهای خسته که میبندند

در نعش پیکری که تو را گم کرد...

پنجشنبه 6 بهمن1390
لکه ی ننگ ِ مرد ِ بدکاره، وسط تخت خواب لعنتی ات ...



نام شعر : ..........

شاعر : بنفشه ابوترابی

ماخذ : وبلاگ باغ فیروزه


***

 


لکه ی ننگ ِ مرد ِ بدکاره، وسط تخت خواب لعنتی ات

جای لبهای الکلی ِ گس اش، گوشه ی گونه های صورتی ات

 

خسته ای ، بوی درد می گیری، از نگاه غریبه ای هرزه

مثل سگ ،زوزه می کشی هربار، بعد ِ تکرار ِ هر زمین لرزه

 

گفته بودی که عشق ، تکراریست،خوب شد روی باورت ماندی

زیر بار ِ گناه خم نشدی،" تو" هوس را چه خوب ترساندی

 

تخت ِ تو ،شکل صفحه ی شطرنج،حکم ِ شاه و شکستن مهره!

توی فکرش  به دست اسلحه و ،فکر فتح ِ عمیق ِ یک حفره!

 

گرم؟ نه...سرد ِ سرد شد جسمت،ظهر ِ مرداد و سردی ِ اسفند؟!

بغض داری و لب به لب از خشم ، باز با زور می زنی لبخند...

 

آخرین لرزه های تکراری، شکل ملموس یک خودآزاری

یک هیولای وحشی و خونخوار، دور شد از تن ِ تو انگاری...

 

خون دماغ ِ  تو روی قامت ِ من ، یک هیولا که می شود تامین!

هر شب این صحنه می شود تکرار، این عذاب و رذالت و تمکین

 

بعد سر روی شانه ام گریان، می گذاری و تلخ می خندی

داغی از الکل نود(90) درصد، توی تکرار صحنه می گندی

 

جنس ِ سیمانم و گچ و آهک...شانه هایم ولی تماشایی

باز آغوش ِ من برای تو ، دختر ضجه های تنهایی

 

تکیه دادی به قامتم هشیار، دست در دست ِ هم! تو و سیگار

شکل ِ یک کوه پشت ِ تو هستم ، گریه کن روی شانه ام....

                                                               : دیوار...

چهارشنبه 5 بهمن1390
خيال انگيزِ رويايي! ... نمي خواهي كه باز آيي؟ . . . ...


 
 

نام شعر : کجاهایی

شاعر : محمد قدیمی

ماخذ : وبلاگ ناگهان

***


.

.

خيال انگيزِ رويايي!

                   نمي خواهي كه باز آيي؟ . . .

شدم مجنونِ سودايي!

                         نمي خواهي كه باز آيي؟ . . .

ز هجرت هر دو چشمم تار گرديده

دلم بازيچه اغيار گرديده

فروغِ چشمِ بينايي!

                         نمي خواهي كه باز آيي؟ . . .

اگر باز از وفا آيي بپرسي درد جانسوزم

لبانم را به هم دوزم

بيا لبريز شد جام شكيبايي!

                       نمي خواهي كه باز آيي؟ . . .

چو شبگردان ز ماه آسمان گيرم سراغت را

حسادت مي كند! هرگز نمي گويد نشانت را

خدا را نازنين يارا ! كجاهايي؟

                       نمي خواهي كه باز آيي؟ . . .

غلط كردم اگر گفتم دلي نامهربان داري!

نمي پرسم چه سودايي دگر با اين و آن داري!

دل آرامی دل آرايي!!!

                       نمي خواهي كه باز آيي؟ . . .



چهارشنبه 5 بهمن1390
چندي است كه، شرجي ِ با هم بودن ِ ما زير صفر است ... ...


نام شعر :گل یخ

شاعر : نسیم پریشان

ماخذ : وبلاگ نسیم پریشان

***

چندي است كه، شرجي ِ با هم بودن ِ ما زير صفر است
دم كرده بغض ِ روزها و حال دنيا زير صفر است
 
جغرافياي عشق، معنا مي شود با قطب چشمت
نصف النهار آن نگاه سرد حتي زير صفر است
 
عادت بده فكر مرا تا بر مدار چرخش ات باشم
خورشيدَكَم ، نبض تمام روز و شبها زير صفر است
 
نگذار سر ، بر روي چين دامنم ، تا نشكني مرد
نقش گل ِ يخ  بر حرير دامن اينجا زير صفر است
 
درظلمت  قهريم و اميدي براي صبح احيا نيست
با اشك هم اعجاز تعميد مسيحا زير صفر است 
 
اي كاش مصداق " لِيَذهَب عَنكُمُ الر ِجس ِ " تو باشم 
افسوس كه  " تطهير" قلب ناشكيبا زير صفر است
 
يوسف ترين باشي عزيزم ، باز ممكن نيست ، برگرد
يك احتمال ساده از عشق زليخا زير صفر است
 
با قافيه خواندم تو را تا انتهاي عرش ، هرچند
شعرم غزل باشد !!!! رديف بيت اما زير صفر است
 
 

چهارشنبه 5 بهمن1390
دستم از سنگ و دلم سنگ و روانم سنگ است ... ...



 

نام شعر ........

شاعر : حسین جنتی

ماخذ : وبلاگ شعرهای حسین جنتی

***


دستم از سنگ و دلم سنگ و روانم سنگ است

ديرفهميدم و اكنون همه جانم ،سنگ است!

رازها دردل تاريك نهفتم،چون غار

چه بگويم؟چه بگويم؟كه دهانم سنگ است!

آفرين بر من عاشق كه نمازم نشكست،

من كه چون آينه هر روز اذانم سنگ است

هيچكس از همه ي شهر،خريدارم نيست،

مشتري شيشه و من جنس دكانم سنگ است

بي سبب نيست كمان دارم و آرش نشدم،

هم خودم سنگم و هم تيروكمانم ،سنگ است

همه يك عمر زچرخيدن من ،نان خوردند،

گرچه "دسّاسَم"وهرآينه نانم سنگ است

دارد از دور مي آيد، كسي از جنس خودم،

آب و آيينه بياَنداز، گمانم سنگ است!




چهارشنبه 5 بهمن1390
ز جوی مولیان راهیست تا اروند پر آبم ... ...




نام شعر : ز جوی مولیان راهیست تا اروند پر آبم

شاعر : عاکف

ماخذ : وبلاگ رودخونه

***


ز جوی مولیان راهیست تا اروند پر آبم


من از تاریخ «پامیر»م من از نسل دماوندم

من از بلخ و بدخشانم من از شهر سمرقندم

من از تاریخ می آیم هزاران ساله گردیدم
دلم خوش زان شود روزی که باید بگسلم بندم

«سهند» آرزوی من تب «دوشنبه» می گیرد
کجا منزل دهم آسان ستیغ کوه الوندم

به خوابِ طفل ِ«کولاب»م زمستان ذوب شود فردا
که دست افشان شود با من به بزم پاک پیوندم

نشان خاک خوارزم از بخارا کرده شیرازم
به یاد شهر تبریزم چه دلتنگ است «میمند»م

بسوی بامیان باشد نگاه "خارغ" از شرقم
به سمت بیستون آری دل از عشق تو آکندم

ز جوی مولیان راهیست تا اروند پر آبم
ز آمو پر کشد غربت به یک کارون لبخندم

چو بر سرچشمه بگذارم قدم،آهسته می گویم
به اصل شاخه آویزم ثباتِ سعی و سوگندم

سزای میهن پاکم نباشد تکه گردیدن

پس ازاین،بار همت را به یک مقصود می بندم


شنبه 1 بهمن1390
نگاهت طعم باران های بادآورده را دارد ... ...


http://www.ibna.ir/images/docs/000062/n00062953-b.jpg


نام شعر : .....

شاعر : پانته آ صفایی

ماخذ : وبلاگ خوش به حال آهوها

***



نگاهت طعم باران های بادآورده را دارد

که بعد از سالها بر سرزمینی خشک می بارد

شبیه دارویی که روی زخم کهنه بگذارند

اگرچه حرف هایت گاه روحم را می آزارد

ولی من باز هم مثل کویر تشنه ای هستم

که بی تاب است تا خود را به بارانِ تو بسپارد

ترک های دهان واکرده در این خاک بسیارند

تویی، تا لطف خاصت دست بر زخم که بگذارد...!

تو هر ساعت به سمتی می روی، ای ابر! بیخود نیست

دلم می لرزد و دست چپم اینقدر می خارد*

انار نوبری! هر میهمانی می رسد از راه

تو را می خواهد از ظرف بزرگ میوه بردارد



شنبه 1 بهمن1390
تو نباشی هیچم بی هیچ نقطه ماهم بی هیچ م ... ...


نام شعر : .....

شاعر : سید اکبر کیان ارثی ( آزاد رنجبر )

ماخذ : وبلاگ اعتراض , چرا احتراز !؟

***


ماه بی م

تو نباشی

هیچم

بی هیچ نقطه

ماهم

بی هیچ م


***


به یاد زمستان اخوان...

هوا سرد است

کلام

یخ می زند در

پیچاپیچ ذهن

سرم را

با یاد چشمان تو

گرم می کنم


***


پنج تن شيطاني


1
به مرگ نزدیک می شود عشق
وقتی
شیطان پا در میانی می کند

2

هيچ می شود
عشق
وقتی شیطان ،ها می کند

۳
نمی دانم
خدا بود یا شیطان
نشسته بود با خود زمزمه می  کرد:
زن
۴
بترس
وقتی شیطان

خدا می شود

5

بر زن مي آشوبد

شيطان

وقتي

با مرد

هم آغوش مي شود




شنبه 1 بهمن1390
سگ پارس ميکند و ناگاه پایم گیر ميکند به فلسفه ی هگل... ...



نام شعر : بی مقصدهام

شاعر : زهره براتی

ماخذ : شعرنو

***


سگ پارس ميکند

و ناگاه
پایم گیر ميکند به فلسفه ی هگل
و تمام کلمات و جملات عاشقانه ام
از در باز چمدان ٍ تنها میراث پدری ام میریزند بیرون
دستم راگرم میکنم
با داغی اشک هایم
و دود کنت آبی را میدهم بیرون
سگ پارس ميکند و
من میترسم
از چشم هایش که نه..!
از درد کنج چشمهایش و
تمام تنم که نه!!
تمام ته مانده ی تکه های دلم میلرزند..
می ایستم
پک بعدی را عمیق تر میزنم
واژه هایم را تقسیم میکنم

و اشک هایم را مچاله ..!


دوشنبه 26 دی1390
هنوز سایه ی مردی غریب می خندید ...



 


نام شعر : زهر غزل

شاعر : آرمینه کاظمی

ماخذ : وبلاگ در اغوش غزل

***



زهر غزل
هنوز سایه ی مردی غریب می خندید

شبیه تو شده بود و عجیب می خندید

فضا ، فضای سیاهی شد و مرا گم کرد

شب سقوط من ، امّن یجیب می خندید

اسیر زهر غزل بود و در خودش می مرد

برای دلخوشی اش طعم سیب می خندید

کسی نماند به پایش که عاشقش باشد

درون غربت شعرش حبیب می خندید

و خواست باشد و مردانه زندگی بکند

به ناتوانی اش احساس جیب می خندید

کسی نبود ببیند که زخم او کاری ست

که در سراب فراز و نشیب می خندید

صدای زخمی ناقوس بهم زده عمرش

به شام آخرش حتی صلیب می خندید


آرمینه کاظمی سنگدهی


دوشنبه 26 دی1390
شعر باید که در او رغبت خواندن باشد ... ...




نام شعر : رغبت خواندن

شاعر : شادان شهرو بختیاری

ماخذ : وبلاگ  من فریاد توام


***


طرز سخن
***

اولین بار که طرز سخنم رنگین شد

و سخن وزنی داشت
و سرانگشت خیال

 موج در برکه ی احساس انداخت .
پدرم , شعر مرا نشنیده , از لب من
پدرم , شعر مرا ناخوانده تا آخر
بگرفت از من و سنجاقش کرد ... بـــر دامــن بـــاد ..
و شنیدم که بگفت :
(( شعر باید که در او رغبت خواندن باشد ))

بیست و پنج سال از آن موقع گذشتست و من پیر شدم
و هنوز
بــــاد بــا دامـــن سنجــاقـــی خـــود میگـــذرد ..
آنچه در شهر کم و نایاب است ... سنجاق است .
پدرم , پیرتر از من به دعا می طلبد :
(( یارب از مکمن غیبت برسان سنجاقی ))

***

شادان شهرو بختیاری




دوشنبه 26 دی1390
صد نامه نوشتم كه بخوانی و نخواندی! ...


 
 

شعر : صد تیشه ی فرهاد

شاعر : محمد قدیمی

ماخذ : شعر نو

***


صد نامه نوشتم كه بخوانی و نخواندی!

پیكی ز سرِ لطف به كویم ندواندی


صد سعی نمودم به صفای سرِ كویت

افسوس! كه یكدم به وصالم نرساندی


صد قافله ی اشك روان گشته به شوقت!

بر لعلِ لب از خنده نشانی ننشاندی


صد لیلیِ دُردانه ز دستم شده مجنون

تو با سرِ مویی ز جنونم نرهاندی


صد تیشه ی فرهاد زدم بر سرم، ای داد!

یك بوسه ی شیرین به لبانم نچشاندی


صد دوزخ داغ است ، یكی شعله ی هجران!

یك قطره ز كوثر به دهانم نچكاندی


فرق من و پروانه در این است ، خدا را!

در خنده ای از نور به آتش نکشاندی




دوشنبه 26 دی1390
تو ای میهنم نام تو سربلند همه وسعتت دور باد از گزن ...



نام شعر :کهن بوم و بر

شاعر : بنفشه ابوترابی

ماخذ : وبلاگ باغ فیروزه


***



تو ای میهنم نام تو سربلند      


همه وسعتت دور باد از گزن


کهن بوم و بر ملک ایران زمین        


سراپا بدور از همه خصم و کین


به خاکت بسی مرد و زن خفته است        


که از دل سرود وطن گفته است


به تاریخ تو نام زرتشت پاک           


فکنده ست سایه به خاکت چو تاک


صبوری صبوری صبوری بسی          


دریغا گرفتار جمع خسی


یکی فکر یغمای خاکت به سر           


یکی نا نجیب و یکی حیله گر


یکی میش در خویش گرگی عیان       


یکی دوست اما فقط در بیان


به رویای ویرانیت روز و شب        


بپیچند بر خویش پر تاب و تب


چو دیوند هر لحظه بر روزمان                


کمر بسته بر قتل نوروزمان


اگر تا به دارم برند این وحوش          


وگر خون به رگها بیفتد زجوش


اگر مغرب و مشرقم گم کنند            


و گر هستی ام خاک یک خُم کنند


دوباره بر آرم سر از بال خویش      


چو سیمرغ گردم از این حال خویش


ز بالا تماشا کنم شوکتت                 


ببینم که لرزند از قدرتت


تو را میهنم پاس دارم به جان        


که در خویش دارم زتو صد نشان

***

بنفشه...



دوشنبه 26 دی1390
کم کم اسیر بازی تقدیر می شوم ...


نام شعر : تقدیر

شاعر : یاسمینا عالم زاده

ماخذ :  سایت  شعر نو


***

احساس می کنم...

کم کم اسیر بازی تقدیر می شوم
در رشته های عاطفه زنجیر می شوم
هر لحظه می گریزم و از دست و پا زدن
بدتر اسیر بغض نفس گیر می شوم....

بیهوده در سیاهی شبهای بی سحر

دنبال یک سبد گل مهتاب می شوم
آخر به عشق دیدن رویای ناتمام
در خواب می شوم.....

بیهوده در خیال خود
اندیشه می کنم

آخر ...  ز جام عشق تو سیراب می شوم
گاهی از این همه عطش و این سراب پوچ...
بیتاب می شوم.......

من فکر می کنم.....

روزی در آخر ِ  همه ی این ترانه ها...
در روح سبز خاطره .. تصویر می شوم

روزی تمـــام زنـــدگی ام در دقیـــقه ای

توصیف می شود...

پـایـــان قصه ام سر ِ یک سنگ ِ مرمرین

تعریف می شود...

من فکر می کنم ...

روزی درون دفتـــر شعرم بــه روشنی ..

تفسیر می شوم ...

در آه سرد ِ یک نفس ِ عاشق دگر

تعبیر می شوم ...

آری !!

در انتها ....

من هم اسیر بازی ِ تقدیر می شوم ..






دوشنبه 26 دی1390
ولايتي کهنم ! خسته ام ز والي خويش! .. ...



 

نام شعر ولایتی کهن

شاعر : حسین جنتی

ماخذ : وبلاگ شعرهای حسین جنتی

***


ولايتي کهنم ! خسته ام ز والي خويش!
نديده - خير و خوشي - هيچ از اهالي خويش!

" من و زمانه " چه شاهان سخت و سر کش را،
نشانده ايم به تدبير گوشمالي خويش!

مرا و مهر مرا - هردو - داده اند از دست،
به اعتبار همين لشکر خيالي خويش
...
کنون منم! که همه زلف کارم آشفته ست،
به پايمردي مردان لا ابالي خويش!

گواه مي طلبي؟ : زنده رود سابق من!
که خفته است در آغوش  خشکسالي خويش!

دگر مپرس! که شرمنده ام ز قايق ها،
ز بي خيالي دريا چه هاي خالي خويش!
...
" من و زمانه " بسوزيم هر چه سيمرغ است،
چنان که زال پشيمان شود ز زالي خويش!

به جابجايي يک مهره کيشتان مات است،
اگر چه مست غروريد و بي زوالي خويش!

ز اسب و اصل مي افتيد اگر که ما بکشيم،
 ز زير پاي شما پاره هاي قالي خويش!!




دوشنبه 26 دی1390
ما همه مثل همیم .. , وقتـی مــرا مـی بینـی .. ...



نام شعر : ما همه مثل همیم

شاعر : شادان شهرو بختیاری

ماخذ : وبلاگ  من فریاد توام


***


ما همه مثل همیم..


***

ما همه مثل همیم , وقتـی مــرا  مـی بینـی


می کنـی  رَم  ز مـن انـگـــار کــه مـن تـاتـارم

ما همه مثل همیم , وقتی به من می خندی

داری  انـگــار  کــه  مـی بــافـی طنــاب  دارم

ما همه مثل همیم , وقتی مــرا مـی بـوسی

می تــوان خـوانــد ز چشم تو که من سربارم

ما همه مثل همیم , وقتی گُلـم هدیـه دهی

داری  انـگــار  فــرو  می کنـی  در دل خـــارم



ما همه مثل همیم , وقتـی  سـلامـم  بکنـی


حتم دارم که بـه خـود فُحـش دهی , نـاچـارم

ما همه مثل همیم ,  مــوش  دوانــی  نکُنـی

گُربه ام , شکل سگم , گرچه ملوسم , هارم

ما همه مثل همیم ,شهر پُر است از من و تو

غلـط انـــــــداز بـُــوَد ظـــــاهــر مـــــــردم دارم



این همه پـرت و پَـلا چیست که "شهرو" گوید


بی خیال...,من خودتم ..!! مثل توام...بیمارم



دوشنبه 26 دی1390
تسبیح ناتمام تو در مسجد قُمَم ...غسلت به گردنِ غزل در تیمّم .. ...

 


نام شعر : آیه ی تیسم

شاعر : آرمینه کاظمی

ماخذ : وبلاگ در اغوش غزل

***

تسبیح ناتمام تو در مسجد قُمَم

غسلت به گردنِ غزل در تیمّم

رسوای شعله های بنفش سکوت باد

خاکستر سپید تنت در تبسّمَم

مرد مقدّس شب جادوگریز ِ من

در آیه ی طلسم دچار توهّمم

آه ای ویار روشن و پیچان بسترم

معجون بغض و عشق تو را در تلاطُمم

باید به وضع حمل که عادت کنم عزیز؟

آبستن جنین تو در ماه چندُمم؟

در کلبه ای که بوی تو را می پراکنَد

زنجیریانه منتظر حکم مردُمم

با سنگسار سایه ی ترسیده ام هنوز

در سنگفرش کوچه ی تقدیریَت گُمم

گفتی فرشته ام همه ی شهر دیده اند

چشم تو را گرفته هوس ریز ِ گندمم

عطّار جاده های به تاراج رفته ای

بن بست عشق گمشده ی شهر هفتمم